من در رویای خود دنیاییی رامی بینم ... که در آن هیچ انسانی انسان دیگر را خوار نمی شمارد ... زمین از عشق و دوستی سرشار است ... و صلح و آرامش گذر گاه هایش را می آراید ... من در رویای خود دنیایی را می بینم که در آن راه گرامی آزادی را می شناسند ...حسد جان را نمی گزد ... و طمع روزگار را بر ما سیاه نمی کند ... من در رویای خود دنیایی را می بینم که در آن ... سیاه یا سفید ... از هر نژادی که هستی ... از نعمت های گسترده ی زمین سهم می برد ... هر انسانی آزاد است ... شور بختی از شرم سر به زیر می افکند ... و شادی همچون مرواریدی گران قیمت نیاز های بشریت را بر می آورد ... چنین است دنیای رویای من ... « لنگستون هیوز » ...
این دنیا همینه که هست.هیچ وقت عوض نمی شه.اگه اینقدر همت بود که ایندنیا عوض شهُ هیچ وقت به این روز نمی افتاد که....
من در رویای خود دنیایی را می بینم ...
دنیات یه آرمانشهره و چقدر دوره هیچوقت دیده نمیشه
مگه اینکه...
مگه اینکه در رویا باشه ...